
بقیه در ادامه مطلب
شعری نو در وصف امامزادگان ع از سید ابراهیم یوسفیانی شاعر جوان سادات من یزوری

به نام خداوند بخشنده ی مهربان****که باعشق نگه کرد به ما بندگان
هنر را به من داد خداوند بالاسرم***که شعری بگویم برای تبار خودم
منم منیزوری شجاع و دلیر*****به حق خداوند عظیم و کبیر
دو یاور به من هدیه داد الله*****یکی ابراهیم ع دیگری اسدالله ع
من از منیزورم دلم کبریاست*****امام زاده ام برکتی از خداست
منم منیزوری راهم راه راست*****که قلبم مملو از عشق خداست
مردمانم پر ز عشقند و صفا*****همانان که دارند نشانی ز عشق خدا
به دین و به غیرت بباشیم پایبند*****چنانچه که هرگز ندیدیم گزند
اگر لشکری بر ما هجوم آورد*****به جد سید قدرت شکست میخورد
من از منیزورم سلاحم جدم***** که با این سلاح دشمنان را زنم
به جد سید خامنه ای رهبرم *****من از خاک ایرانم شهید پرورم
درود بر شهیدان و شیرانمان*****شهید درداری پور،شهید چاشیان
درود بر شهید چام،چامی نژاد****که باشند سرمایه ی ملی این نژاد
درودی به آن شاعر خوش بیان***بزرگواری چون،سید جبار جاودان
بدان گر به جدم تو پناه آوری****شفاعت کند او تو را گر کافری
شعر خود آغاز کردم با یاد خدا و چندین کلام
حال به پایانش رسانم با صلوات بر محمد والسلام
( سید ابراهیم یوسفیانی فرزند سید جعفر یوسفیانی از سادات من یزوری میباشد )


اشعار زیر سروده سید محمدحسن جعفری سرشت از سادات من یزوری ( معاون اداری- مالی تعزیرات استان خوزستان)

به یاد یکمین سالگرد رحلت آیت اله ملک حسینی :
کجایی تو ای زائر منیزور کجایی تو ای شعله پاک نور
قدمهای آهسته برداشته ای به لب ذکر زیتون و تین داشته ای
قلم خاطرت را به جان نوشت تو شایسته بودی و نیکو سرشت
به وقت دعا ذکر حق بر لبت سجایای گل واژه هر شبت
گهر های آینه گون کلام حضور و تجلی به وقت قیام
چو الحمد را بر زبان رانده بود حکیم سخن از تو او مانده بود
همه مکتبت روح عرفان بود نوایت چو آوای قران بود
پناگاه و ماوای درماندگان منادی حق بود بیچارگان
چو خورشید بوده به دشت و دمن کجایی تو ای بلبل خوش سخن
صباحی است کز تو نیامد صدا ز کوه دنا میشنوم آن صدا
تو خلوت گزیدی دور مانده ای سرود جدایی چرا خوانده ای
افول تو مارا چه آزرده کرد رخ پارسی را چه افسرده کرد
شهادت دهند " گنبدان بلور" چو موسی بیاید که از کوه تور
سخن های چون در به لب می سرود همه گوی سبقت ز دل می ربود
کلامش به تاسی قران بود به تدبیر عقل و ز برهان بود
قیاسش نشد کرد با هرکسی ندیدم چنین پیر و فریاد رسی
هر آن کس که میزد بر آن سرا بدید محبت پیر ام القرا
بخوان "جعفری" حمد و یاسین را گرامی بدارین آیین را
نگردد رخت همنشین غبار بود "آفتابی" از او یادگار
یاهو

شعر زيباي ذيل نيز در وصف محمدعلي خان خليلي از خوانين مردمدار و با خداي بهمئي كه شنيده ها در مورد ايشان زياد است سروده شده است اميدوارم كه اشعار اين سيد شهير و شاعر جليل به مذاق خوش بيايد.
به نام خداوند خورشيد و ماه خداوند فر و خداوند جاه
سزد گر سرایم سرودی نوین ز فرزانه مردی ابا رای دین
ز کردار نیک و ز رفتا او ز آغاز هستی و انجام او
به شان خلیلی سرایم سرود به ارواح پاکش فرستم درود
سرودست فردوسی از باستان زگفتار دهقان بسی داستان
ز کاووس و کیخسرو و کیقباد ز گردن کشی و ستیز و عناد
چنین بود کاووس شاه جهان یلان صف کشیده وی اندر میان
به درگاه او پهلوان زال و زر به خدمت میان بسته رستم کمر
گهی کرد آهنگ مازندران گهی مصر و بربر و هاماوران
گهی گشت در بند دیوان اسیر گه از تخت شاهان فکنده به زیر
بدانگونه کی رای فرزانه بود که فرزانگان را سزاید سرود
خلیلی همو خسروی در مقام به توزین حق داشت سنگی تمام
به عشق رسول امین و علی مسمی شد او را محمد علی
خلیلی است و پیغمبرش را خلیل خلیلی علی و خلیلش عدیل
زسیم و زر و زور بیزار بود چو زاهد شبانگاه بیدار بود
نیایش کنان بود به درگاه پاک به سجده فرو داشت سر در مغاک
زعدل و زداد از ره داوری نمودی ستمدیده را یاوری
زلطف و سخاوت و فضل و کرم بشد شهره اندر عرب و عجم
چنین بودش آیین و رسم ونهاد زدوران چون اوکس ندارد به یاد
که ایزد نهادش به تقوی سرشت ملائک سرشتش به طالع نئشت
زتن روح پاکش نموده صعود به جایی که خواندش خدای ودود
چو کوس رحیل الوداع سر بداد به فردوس پرزد همایون شاد
زهجرش بسی غم بگسترد پر بر کهگلویه همه سر به سر
(خدایا )............................ ......................................
به محشر خلیلت بده آبروی سر حوض کوثر روانش بشوی
به هر محفلی نام او یاد دار روانش به عرش برین شاد دار
بسنده نما زین سخن جاودان که حد کمالش فزون از بیان
با یک قطعه شعر به سراغ معرفی شاعری جوان از سادات من یزوری میریم...
جزبه رحمان ورحیم هرگزنگویم مـــن سخن تــــا بگـــویم شعـــــر نا بی از برای من یزور
آشنا میشویم با ایشان از زبان خودش:
سید جمال دردارپور هستم متولد 3/3/1349از سادات من یزوری دهه ی سید محمدجعفر که هم اکنون ساکن شهرستان رامهرمز هستم وبه شغل شریف آموزگاری مشغول هستم چند سالی است به دلنوشته های خود مشغول هستم واین شعر را هماز سر ارادت به این دو بزرگوار سروده ام .
یا حق التماس دعا

شعرزیبای (( من یزور)) که یادآور خاطرات سالهای دور سفر به این منطقه و روستاست که در همان سالها تا مدتها بر سر زبانها و در برخی محافل بوده است که به نمایش گذاشتم...
*(برای من یزور) *
جزبه رحمان ورحیم هرگزنگویم مـــن سخن تــــا بگـــویم شعـــــر نا بی از برای من یزور
دوفرشته دو ملک ازســوی حق بنشسته اند د رمکـــــان بــــــــــا صفا و دلگشای من یزور
ای خوشا شبهای جمعه ذکر یـــا امــن یجیب با د لی بشکسته در صحـــن وسـرای من یزور
هر کسی با هــــــــر زبانی زائراومـــی شود تــــــابگیرد حــــــــاجت خود از خدای من یزور
دربهاران دیــــدنی بـــــــــاشد مکان بـــهمئی تنگ ماغـــــر؛ اب الــــــوان وفضای من یزور
ابراهیم واَسدُالله(ع) این د و نــــــور ایــزدی هـــد یه ای باشنــــد گـــرامی از خدای من یزور
وه چه حالی می دهد بعداز زیارت در حــــرم گشتن در کـــــوه وبـــــاغ بـــا صفای من یزور
ای چه خوش باشد به هنگام نمازصبح وشام صــــــوت قـــــران وآذان از گنبـــدای من یزور
جــــز بهشت آفرینش منزلی خــــــوشتر نشـد ای خـــوشا برآن هـــوای جانفـــزای من یزور
برفراز بهمئی همــچون دو ماهی پـــر فروغ هـــــرکـــسی دارد نشــــــان ازآشــنای من یزور
گنج هستی وامــامت پیش مــــــا مدفون شده مــا کجا لایق کــه با شــــیم خاک پــای من یزور
ازوجود ایــن دو گوهر مـــن یزوری زنده شد هــــــرکـــسی دارد شــفـــایی از دوای من یزور
نور باران می شودهرصبح وشب دشت ودمن از وجــــــود آ ن دو نــــــــور آشنــای من یزور
هــــــرکه آمــــد محضر این دوعزیز پرفروغ دائمـــا با د یگــــران گــــــوید وفـــای من یزور
چشــــم مـــا هـــــرگز ندیده جنتی روی زمین بهتر از صحن وســـــرای د لـــربای من یـزور
انکه بـــاشد خوش زبان و بانماز و خنده رو قـــــدرت است آن سید عقد ه گشای مــن یزور
ذکـــــرصلوات از لبت هــــرگز نباید پر زنـــد تـا کـه بــینی از ره دور آن نــمــای مـن یزور
بسیار زیبا و پرمحتوا بود اما این شاعر جوان فقط در وصف این منطقه و مکان بسنده نکرد وقطعات زیبایی هم در زمینه های مختلف سروده است که برای شما به نمایش گذاشتم.
پیچک
پیچک شدم وبدور خود می گردم یک شاخه ی پر زمیوه های دردم
هر چند بهار دامنش رنگین است من عاشق دامنی به رنگ زردم
راز
سکوتی غرق در فریــــاد هستم سفیر نالـــــــه های باد هستم
بــــــــــرای گفتن راز سکـــوتم همیشه لال مادر زاد هستــــم
غوغا
قاب لبخند تو در گوشه ی قلبم جـــــاشد حس اینکه تو میایی بدلم غــوغا شد
باز این جمعه دلم بر سر سجاده شکست کــــاش بودی وبدیدی چه برو ما شد
کپی
چون برگ به جامانده ای ازفصل شدم ناخوانده به صفحه ای دگر وصل شدم
افسوس که از متن نمانده اثری از بسکه کپی برابر اصل شدم
پازل
ای عشق بیا یقه ی ماراول کن پرونده مختوم مرا باطل کن
این وصل دگر به ما نمی چسبد،نه این پازل ناقص مرا کامل کن
حباب
منم بی تو حبابی گریه بر لب وتو بی من رها از غصه وتب
دوباره روز من بی تو به شب شد عجب من تو منی میگردد امشب
مسافر
از جاده ی احساس دلم رد شده بود در فصل شکفتنش مرددشده بود
وقتی که زمان ریزش وطغیان بود مابین دوپلک سنگی ام سد شده بود
سید جمال دردارپور
برای این شاعر جوان آرزوی موفقیت روز افزون داریم و منتظر اشعار و
سروده های بعدی ایشان هستیم .
سروده ای در وصف سادات من یزوری از سید فرخ هاشمیان :
سلام،این شعرکوتاه راتقدیم میکنم به همه سادات بزرگوار منیزوری وایل بزرگم بهمئی
منیزوری مردمی باصدصفا/ جدماباشد جناب سید الله
مایه خیرزمین است وزمان. ریشه اش باشد امام شیعیان
معجزه دارد،کراماتش زیاد عاجز و درماندگان راکرده شاد
جدمان ماوا گرفت در بهمئی ایل ما باشد همانا بهمئی
بهمئی ان ایل غیرت،ایل ناب مردمی دارد همه اهل ثواب
چون گره خوردنداین ایل غیور جمله باسادات خوب منیزور
جدما باشد پناه ویارشان هاشمی گوید ثنای نامشان
سراینده:سید فرخ هاشمیان

ای خاک پاک منیزور هستی تودراقصای دور
ازکوی وبرزن های دور٬ازنقطه های دور دور
گویندخاکت طاهراست٬داردعلائم ظهور
بهرتبرک میبرند ازخاک پاک وطاهرت.
ایزدبراین خاک چون دمید آدم شدازاین دم پدید.
پس خاک تومعجزکند٬
چون آدم ازاو شدپدید
سادات معجزدارتو٬سکنی گزیدندمنیزور
بهرارادتمندی وابراز عشق پاکشان.
شبها چه زیبا میشود هردو منار وگنبدت
شبهامناروگنبدت پیداست همچون کوه نور.
من بارها خود دیده ام از معجزات ناب تو.
نورت تششع میکنداز راه خیلی دوردور. آری درست فهمیده ام جدم بود درمنیزور
هردو برادرنامتان٬هستید عبدان خدا.
درب ورودی حرم تنگی به نام «ماغر» است.
کوهش بسان کوه طور٬از دورماند کوه نور.
چون داده ای لطفی به او تا اوشوددربان تو
از تنگه اش که بگذری دراین مسیر پر عبور.
درهمجواری حرم ٬سادات هستند پرحضور
یک سیدی اهل قلم٬باشدزخدام حرم.
درخصلتش دارد یقین٬اوهست سیدی امین
اومیزبانی مهربان ودرپذیرائی همان
چون میهمان جدش اند٬باشنداهل هرمکان
یک سیددیگر که در اوصاف من کم ندرت است
چون میکند خیرالعمل نامش آسیدقدرت است
چون میروندبهرگشایش وفرج درکارشان
حاجت روامیشدهمه ومعجزش میشدعیان
بشنو زفخرالدین زکرامت آن دونور
آنان که ظهور کرده اند در خاک منیزور
«« این شعر ناقابل سروده بنده حقیرسیدفخرالدین ایزدگشب((متخلص به«نیما هاشمی»)) فرزند سیدغلامرضا ایزدگشب هدیه به آستان شریف جد بزرگوارم امامزاده ابراهیم وامامزاده اسداله«ع» امید است که در سروده های بعدی ام بتوانم بزرگی وعظمت این دو بزرگوار وسادات بزرگ منیزوری را به صورت شعر به همه مردم ایران زمین وایل بزرگ بهمئی بشناسانم و تقدیم نمایم.»»
خواستم شعری سرایم وصف نور
یادم آمد از دو نور منیزور
یادم آمد سرزمین بهمئی
ماغر و سولک،شکوه منیزور
بارگاه قدسی آن هر دو نور
اعتباری می دهد بر منیزور
گنبد زیبای تو ای ماه من
برده از دلها قرار ای منیزور
بارگاه تو چه نورانی شده
گویی آمد «مهدی»اندر منیزور
چشمه ی آبت،چه شیرین و زلال
چون شرابی از بهشت ای منیزور
باغهایت چون شکوفا می شود
خاطرم آید بهشت ای منیزور
منیزوری گر همی دارد نشان
از شما باشد،دو نور منیزور
سیل عشاق دو فرزند امام
رهسپارند سوی تو ای منیزور
جانبت زائر روان از هر مکان
باز می پرسند نشان از منیزور
باز شبهایت چراغانی شده
جان به قربان صفایت منیزور
هرکسی حاجت بدارد بی گمان
می شود حاجت روا در منیزور
خاک پاکت توتیای چشم ما
ای مریضان را شفا در منیزور
دل به یغما برده ای صاحب کرم
هر کسی شد زائرت در منیزور
گنبد و صحنت چه زیبا منظرست
دلربای اهل دل ای منیزور
هر کسی در سینه اش باشد غمی
سر برآرد سوی تو در منیزور
زائران خسته و درمانده را
کن شفاعت در سرای منیزور
هاشمی گر چند بیتی شعر گفت
بی گمان یارش تویی در منیزور
سراینده:سید فرخ هاشمیان
نوشتن دیدگاه جدید